|
· اپیزود اول
برای کاری
به میدون امام خمینی رفته بودم ، اول خیابان فردوسی ، سر کوچه طبس ، یه تابلو نظرم
رو جلب کرد : "موزه عبرت" .
خیلی چیزا
شنیده بودم ، بدم نمی اومد یه نگاهی بهش بندازم ، رفتم بلیط تهیه کنم که به مدد
کارت دانشجویی 300 تومنی پیاده شدم ، داخل شدم ، از اون شورلت آمریکایی دم در
گرفته تا اتاق پانسمان ، سلول ها ، نرده های ساختمان و خیلی چیزای دیگه همه و همه
منو بهت زده کرده بود ، عجیب بود ، خیلی عجیب .
چند وقت پیش
فیلم اره 3 رو دیده بودم ، اینجا از اونم وحشتناک تر بود ، شاید باورتون نشه اما
حتا دیدن ماکت هایی که اونجاست – و در خیلی موارد تلطیف شده – سخت و عذاب آوره ،
چه برسه به اینکه از نزدیک شاهد ماجرا باشی ، دیگه اینکه خودت مفعول باشی که
هیچ!!!
فکرشو بکن
دوروز تموم از دست آویزون باشی، یا 48 ساعت روی تخت قراضه فلزی لخت بخوابوننت و
شلاقت بزنن ، ناخنت رو بکشن ، بندازت یه جایی مثل کوره آدم پزی ، حیثیتت رو هتک
کنن ، کاری کنن که فراموش کنی آدمی و ...
خیلی سخته!،
میدونم که واسه همه ما سخته ، اما اینا همه بارها و بارها اتفاق افتاده بوده ،
برام خیلی عجیبه که بودند کسانی که زیر این شکنجه ها دوام بیارند و پای
اعتقاداتشون بمونند تا کشورشون ساخته بشه.
· اپیزود دوم
نزدیک ظهر
بود که یه اس ام اس واسم اومد ، گفتم شاید یکی خواسته ولنتاین رو بهم تبریک بگه ،
اما دیدم نوشته : مغز متفکر همه عملیتهای نظامی حزب الله لبنان لحظاتی پیش به
شهادت رسید.
با خودم
گفتم خب خدا بیامرزدش ، یه فرمانده بوده دیگه ، حالا اس ام اس زدن نداره که!!!
رفتم پای اینترنت یکی دوتا خبرگزاری داخلی و سه چارتا خارجی
رو نیگا کردم ، خارجی ها خوشحال از ترور یک مبارز و داخلی ها هم مبهوت از شهادت
حاج عماد مغنیه، فهمیدم اتفاق کوچیکی نیفتاده و این بابا هم یه فرمانده ساده نبوده
، یه سرچ کردم دیدم موساد برای زنده یا مرده حاج عماد 5 میلیون دلار جایزه گذاشته
بوده ، خواستم دنبال عکسش بگردم اما جز دوتا عکس سیاه و سفید بی کیفیت که واسه
20-30 سال پیش بود چیزی گیرم نیومد ، بعد از 2-3 ساعت دو تا عکس جدید رو هم خود
حزب الله لبنان منتشر کرد ، واسم عجیب بود که چقدر آدم باید تحت تعقیب باشه و فرار
کنه که 20-30 سال ازش عکس نباشه!!!
می گن سی سال بوده مردم ندیده بودنش ، هرروز بلکه روزی چند
بار تغییر جا می داده ، زندگی اش خیلی سخت بوده ، کلا اینجور آدما یه لحظه هم راحت
نیستن ، همش تعقیب و گریز ، خلاصه اینکه نمی شه به زندگیشون بگی زندگی .
· اپیزود سوم
صبح زود یعنی ساعت 8 از خواب پامیشم ، مادرم صبحونه رو
آماده کرده ، غر می زنم که چرا نون تازه نیست، فقط نون و پنیر و کره و مربا ، به
اینم می گن صبحونه !!!
میام بیرون سوار اتوبوس میشم ، یه آقایی وارد میشه که یه پا
نداره ، با کلی وسواس از جا پا میشم و صندلی ام رو بهش تعارف می کنیم ، بعدم تو
دلم میگیم : ما که تکلیفمون رو برای این انقلاب انجام دادیم ، اما بسه دیگه چقدر
باید سختی بکشیم ، اصلا نخواستیم بابا!!!
میرسم دانشگاه ، استاد کلی شاکی از وضع درس خوندن و حضور غیاب
ما میگه که هفته بعد باید امتحان میان ترم بدین، بازم میگم که ای بابا چقدر سختی ،
چقدر مشقت ....!!!
ظهر بعد از
خوردن نهار دانشگاه ، میرم سر کلاس ادبیات عمومی ، یه شعر تو کتاب نوشته شده که
یهو دکمه ی استپ زندگی ام رو فشار داد :
در پی آن
همه خون ها که بر این خاک بریخت
ننگمان
باد این جان
شرممان
باد این نان
ما
نشستیم و تماشا کردیم!!!
|